سرگرمی جک دانستنی
همه چی این جا هست... دیدنش مجانیه!
بچه ها اینارو قبلا نوشته بودم.تو کامپیوتر داشتم دارم تندتد میذارم.چه پرکارم!!!

           
سه شنبه 13 تير 1391برچسب:, :: 20:25
سایه
اینم از فصل چهارم و پنجم.اونایی که میخواین بخونینش بدویین ادامه



           
سه شنبه 13 تير 1391برچسب:, :: 20:25
سایه
بچه ها از این به بعد براتون رمان هم میذارم.اگه علافه مند بودین میتونین دنبالش کنین.اگه ازم حمایت کنین رمانای بیشتری میذارم.

این رمان یکی از بهترین رمانایی هست که تاحالا خوندم.خیلی دوسش دارم.واقعا جالبه.توصیه میکنم حتما بخونین.

برای خوندن رمان بفرمایین ادامه

فعلا سه فصلو نوشتم همین که فصلای دیگه آماده شد میذارم



           
سه شنبه 13 تير 1391برچسب:, :: 20:25
سایه

یکی بود،یکی دیگرهم نبود.روزی و روزگاری،شیری دمش را روی کولش گذاشت و از جنگل به شهر رفت تا ببیندآن جا چه خبر است . آدم ها چه چه کار می کنند.همان دقیقه ی اول،در خیابان دوم،سر کوچه ی سوم،عده ای از آدم ها را دید که جلو مغازه ی چهارم صف کشیده اند.با کنجکاوی جلو رفت و سرک کشید،اما نفهمیدچه خبر است.از یک نفر که آخرهای  صف بود پرسید:آقای آدم !چه خبر؟ آقای آدم گفت:خبری نیست،به جز سلامتی!شیر گفت:منظورم این است که اینجا چه خبر است؟این آدم ها چرا به هم پشت کرده اند؟آقای آدم که متوجه اشتباهش شده بود،با عصبانیت گفت:مگر کوری!خب شیر می دهند دیگر،تو هم اگر شیر می خواهی برو پشت سر من.شیر که از تعجب یال هایش سیخ شده بود،گفت:شیر می دهند !یعنی مرا می دهند؟آقای آدم که حوصله اش سر رفته بودگفت:تو را نمی دهند عرض کردم شیر می دهند، شیر شیشه ای.اگر شیشه ی خالی نداری بهتر است بی خود این جا نایستی!شیر گفت:به روی چشم.و در حالی که هنوز یالهایش سیخ بود با خود گفت:شیر دیگر چه نوبری است !مگر به غیر از ما شیر دیگری هم در این دنیا وجود دارد؟!آن هم شیری که توی شیشه جا بگیرد!در همین موقع خانمی را دید که با دو شیشه ی سفید رنگ از مغازه خارج شد.شیر به ریش آنها خندید:هه هه هه !آدم های شیر ندیده!به دوغ می گویند شیر!شیر به راهش در آن خیابان ادامه داد.رفت و رفت تا این که مغازه ای تو جهش را جلب کرد. اولش فکر کرد آن جا مغازه ی مگس فروشی است؛چون پر از مگس های ریز ودرشت بود.با خود گفت:این آدم ها چه چیز ها که نمی فروشند!اما بعد متوجه چیزهای چرب و چیلی توی مغازه شد.دلش می خواست بداند آن ها چه هستند.بچه ای را که از آن جا می گذشت صدا کرد:آهای!بچه ی آدم!بیا این جا ببینم.بچه جلو آمد و گفت:بله آقا شیره. شیر به پشت شیشه ی مغازه اشاره کردو گفت:این ها چیه که دل مگس ها را برده؟! ..................................

بچه ها این داستان خیلی بامزس هم داره.حتما برین ادامه که خنده داره در حد المپیک!!!



           
سه شنبه 13 تير 1391برچسب:, :: 20:25
سایه
چند روزی بود که کلاغ گلویش درد می کرد.مدتی هم بود که قالب پنیری به منقارگرفته بود و نمی توانست آن را قورت بدهد.گلویش مثل لولای یک در قدیمی خشک بود و  به سختی باز می شد.پس دفترچه ی بیمه اش را برداشت و رفت پیش دکتر.عجبا!دکتر کسی نبود جز آقا روباهه!کلاغ جا خورد،خواست برگردد،اما دلش را به دریا زد و نشست روی صندلی.دکتر روباه با لبخندی تاریخی و معنی دار نگاهش کرد و گفت:((به به!دوست قدیمی، کمی تا قسمتی صمیمی،بد نباشد!از این طرف ها!))کلاغ به گلویش اشاره کرد و به جای قارقار،قد قد کرد.آخر می ترسید دهان باز کند و روباه پنیرش را بالا بکشد.روباه دستی به پرهای گردن کلاغ کشید و گفت:((طفلک،گلویت درد می کند؟))کلاغ کله اش را تکان داد،یعنی((بله.))روباه باز دوباره همان لبخند تاریخی و معنی دارش را بر لب آورد و چراغ قوه را برداشت،روشنش کرد و به کلاغ گفت:((دهانت را باز کن و بگو آآآآ...!))کلاغ همان طور که پنیر را محکم گرفته بود،کله ی سیاهش را بالا انداخت و گفت:...(())فکر می کنید چیزی گفت؟نه،او عاقل شده بود،می دانست اگر دهانش را باز کند تاریخ تکرار می شود.پس هیچی نگفت.

           
سه شنبه 13 تير 1391برچسب:, :: 20:25
سایه
آرش خان امروز بلاخره ۸ تیره همون روزی که بیشتر بچه ها میدونن چه روزیه .تولد رئیس قوم مغولان!آرش خان درباری.یه پسر مهربون که خیلی دیر عصبانی میشه.کسی که با همه دوسته.ببخش که تو این مدت منو آبجی فاطمه و سحرکوچولو سربه سرت گذاشتیم و از نقطه ضعفت هی استفاده میکردیم.تولدت مبارک برات آرزوی بهترینا رو داریم.خب این جشن تولد یکم متفاوته خبری از کیک تولد نیس اما بجاش خیلی قشنگه.آرش خان بفرما ادامه:

           
سه شنبه 13 تير 1391برچسب:, :: 20:25
سایه

روزي روزگاري نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:

«شما براي چي مي نويسيد استاد؟»

برنارد شاو جواب داد:

«براي يک لقمه نان.»

پسره بهش برخورد. پس توپيد که:

«متاسفم. برخلاف شما ما براي فرهنگ مي نويسيم.»

و برنارد شاو گفت:

«عيبي ندارد پسرم. هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم.»



           
سه شنبه 13 تير 1391برچسب:, :: 20:25
سایه
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…



           
سه شنبه 13 تير 1391برچسب:, :: 20:25
سایه

نگوييم *وب سايت* بگوييم : رايانه جا يا تارانه

نگوييم * وب *بگوييم : جايانه يا تار

نگوييم * وب مستر * بگوييم : صاحب تار يا تارزن

نگوييم * ايميل* بگوييم : نامه برقي

نگوييم * ايميل آدرس *بگوييم : نشان نامه برقي

نگوييم * چت * بگوييم : زرستان

نگوييم * مانيتور* بگوييم : نمايانه

نگوييم * كي بورد* بگوييم : دكمه گاه

نگوييم*اسكنر* بگوييم : عكس برگردان

نگوييم * پرينتر *بگوييم : چاپانه يا چاپگر



           
سه شنبه 13 تير 1391برچسب:, :: 20:25
سایه



           
سه شنبه 13 تير 1391برچسب:, :: 20:25
سایه
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان سرگرمی جک دانستنی و آدرس saye21.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







ورود اعضا:

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 19
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 21
بازدید ماه : 19
بازدید کل : 20525
تعداد مطالب : 133
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1