سرگرمی جک دانستنی همه چی این جا هست... دیدنش مجانیه! معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . . .............................. .................................. زود قضاوت نكنیم یه مرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده: هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر 25 ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟ دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب... بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ..... بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین! پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما" یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده! دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا" منظور منم همین بود! نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته باش! (نظر یادتون نره) ![]() 699666999999666999999666996666666996666699999666669966666699 699669999999969999999966699666669966669966666996669966666699 699666999999999999999666669966699666699666666699669966666699 699666669999999999996666666996996666699666666699669966666699 699666666699999999666666666699966666669966666996666996666996 699666666666999966666666666699966666666699999666666669999666 شمارهای بالا را انتخاب كنید Ctrl + F را بزنید بعد شماره ی 9 را بزنید حالا Ctrl + Enter را بزنید توتاکسي نشسته بودم، دو تا آقاي مسن هم عقب نشسته بودن. نزديک پياده شدنشون يکي به اون... يکي گفت: به خدا اگه بزارم دست تو جيبت بکني! من حساب ميکنم... بعد از راننده پرسيد : ببخشيد چقدر شد؟ راننده: هزار تومن ! يهو يارو برگشت به راننده گفت: آدمــــــي ؟؟!!! راننده گفت : جـــان ؟ مرد : گفتم آدمي يا نه؟ راننده گفت : حرف دهنتو بفهم درست صحبت کن! يارو دوباره گفت: نه... آدمي؟؟! راننده هم با عصبانيت ترمز کرد برگشت عقب گفت : نــــــــه ... فقط تو آدمي! يارو گفت : يعني چي؟ من ميگم آدمي هزار تومن؛يا دوتاييمون باهم هزار تومن!! سلام.حالو احوالتون چه طوره؟
شب هم که میخوایم بریم خونه عموی بابام.تا حالا فامیلامون از این عادت ها نداشتن!نمیدونم چرا از وقتی درسای من سنگین تر شده هوس دوره مهمونی کردنوقتی بهش فکر میکنم.دلم میگیره.چرا من از خودم اختیار ندارم؟من نمیخوام امشب برم اون خراب شده.کلی برنامه چیده بودم که خودمو بزنم به رو به قبله بودنو نرم که بابام بهشون گفت مهمونیو بندازید برا شب ۵شنبه که ریحانه هم بتونه بیاد!ای خدا من از دست اینا کجا برم؟دست بر قضا امشب یه گلپسری هم دعوته.نمیدونم از وجناتش چی بگم براتون!خوش قدوهیکل-شیرین زبون-از هر لحاظ جذاب و دوست داشتنی! تو این عیدیه رفته بودیم خونه شون.منم از اون جهت که بچه خیلی دوست دارم بچه یکی از فامیلا رو گرفته بودم بغل.خیلی گریه میکرد.اون وقت من که میگرفتمش بغل ساکت میشد.بیخود نیست که میخوام مهد بزنم. داشتم تو خونه راه میرفتم در حالی که بچه بغلم بود که یکدفعه دیدم همین گلپسر داره از فاصله۱۰متری میدوه به سمت من!داشتمن سکته میکردم.درحالی هم که میدویید شکلک هم در میوورد.یکدفعه بدون هیچ مقدمه ای بچه رو از دستم در اورد.۲۳سالشه اما عین ۱۰ساله ها میمونهمهشید میگه ازش فیلم بگیر بیار مدرسه ببینیم باهم بهش بخندیم.میگم احمق من میبینمش میخوام بمیرم چه جوری فیلم بگیرم ازش؟ گفت محل بهش نذار.اصلا فکر کن نیست.گفتم همین کارو میکنم ولی فک نکنم نتیجه بده.توعید جلوی در ایستاده بود اینقدر نگا کرد که مجبور شدم بگم سلام!حالا من۳ساله که ندیدمش روم نمیشه نگاش کنم اومده نشسته کنارم باهام حرف میزنه!تا بالاخره باباش اومد بهش گفت پاشو برو پیش مردا بشین! باباش خیلی از من تعریف میکنه و منو دوست داره.مامانم میگفت حتما میخواد بگیرتت برا پسرش گفتم حاضرم زن مرده بشم ولی پسره با من حرف هم نزنه.یه مدت میخواستم رو ش سرمایه گذاری کنمو بیخیال ۵۰ سال بودنش بشم(منظورم همون بابای گل پسره) توجه کردید هیچ مشغله دیگه ای غیر از شوهر ندارم.اون وقت ادعام ک--خرو پاره میکنه که من شوهر نمیکنمو میخوام درس بخونم!اینو نگیم چی بگیم! یه مدته هم که دوره افتادم به پسرا میگم ازم خواستگاری کنید! دیگه چی بگم؟ اهان یادم اومد.ای پسری که گفتی تا خودت نخوای پسره بهت نگاه نمیکنه بازم فکر میکنی من مقصرم؟ هیچی دیگه فعلا خداحافظ درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان پيوندها ![]()
![]() |
|||
![]() |